خدایا فارغ التحصیلم نکن...

یکی از دانشجویان دکتر حسابی آمد و به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمیخواهم موشک هوا کنم میخواهم توی روستایمان معلم بشوم.

آقای دکتر گفتند: ((‌ببین، تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول،ولی تو نمیتوانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو، توی آن روستا نخواهد موشک هوا کند))

به نقل از: نشریه مدرسه برتر - آموزش و پرورش منطقه ١١ تهران

 

پ.ن ١ :یادمه پست قبلی ادامه داره میذارمش...

دوباره روزهای دوست داشتنی ماه رمضون شروع شدنقلب برای هم دعا کنیم... برای او دعا کنیم...

/ 57 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرامش

سلام زهرا جان ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بر شما مبارک باد .[گل]

احمد فلاح

سلام دوست عزیز اگه ازپست جدید سایت سلامت روان دیدن نفرمودید ، در وب زیر منتظرحضور گرمتون هستم و پیشاپیش ازاظهارنظردوستانه اتان، صمیمانه سپاسگزارم. با تشکر و تقدیم احترام – احمد فلاح www.affa110.blogfa.com

ثریا

سلام خوبید؟ وبلاگ زیبایی داری یه جورایی اسم وبلاگتون من رو به اینجا کشوند. به وبم سر بزنید من برای یکی از معلمام وب باز کردم. خوشحال میشم اگر کامنتتون رو ببینم[قلب]

MOHAMMAD JAVAD BAHRAMI

سلام! سلامی که نشانه اشتیاق است و شور، سلامی از جنس نیاز و تمنا؛ این سلام‌ها می‌ماند، هر چند پاسخ سلامت را نمی‌شنویم... پاسخ ‌ما را می‌دهی، گوش ما شنوا نیست. شاید چون چراغ دل‌های­مان روشن نیست.

Akbar

slm level matalebo bebar bala

کشت پور

سلام وبلاک جذاب با عنوان عالی و مطالب جالب تر داری . سری هم به وبلاک من بزن . [گل][گل]

رهگذر 1

اولین روز دبستان باز گرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وخروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانوم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت

رهگذر 2

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای درد و رنج وکار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود وتفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لا اقل یک روز کوچک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت بخیر ای دبستانی ترین احساس من باز گرد این مشقها را خط بزن

کیامرث

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد جمال صورت و معنی ز امن صحت توست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد در این چمن چو درآید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند بر آتش تو بجز جان او سپند مباد شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد وب زیبایی دارید خسته نباشی به وب منم سری بزنید[گل..