در کلاس خاطرات


بچه ها سلام!
صبحتان به خیر
من همان صبور سالهای سخت
من همان غریب آ شنا
معلمم.
گرچه مدتی کنارتان نبوده ام
یادتان که بوده ام!
شعر تازه ای برایتان سروده ام
واژه های شعر من
گرچه اندکی قدیمی است
چون شما شکوفه ها، ولی
ساده و صمیمی است
شعرهای من
- مثل آینه -
جلوه گاه بی ریایی شماست.
خانه های شعر من
اگرچه کاخ نیست
کلبه های روستایی شماست
در کلاس خاطرات من
بوی حرف های روشن شما
مثل جوی شعر
جاری است.
با خیالتان هنوز
باغ ذهن من بهاری است
شعرهای من به یادتان
عکس های یادگاری است
بچه های خوب من!
گرچه موی چون شب مرا
مثل برف کوچه های صبحدم
سفید کرده اید
غم مبادتان
که با صدای خنده هایتان دل مرا
خانه امید کرده اید
با شمایم آی...
آیه های شادی و نشاط
با شما
که شعر زندگانی منید
می روید اگر ز پیش من
یادتان بماند این:
حاصل جوانی منید

 

جواد محقق

/ 68 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

... در اين ميخانه ي خاموش و دور افتاده و خلوت تن تنها نشسته، نرم نرمک باده مينوشم. کم و کم کم، من و خلوت، لبي تر ميکنيم، آهسته و نم نم. و من با خويش ميکوشم که با هرجام، بلورين خلعتي بر قامتِ هر لحظه ايي پوشم. حريفم خلوت و ساقي، سکوتِ ساکت ِ صحرا، و من خاموشِ خاموشم. و چشم انداز من تا چشم بيند، دشت. و بازيهاي خاک و بادِ گهگاهي وزان،با نور. دراين تنهايي و گلگشت، همين بازيست گر باري تماشايست. ... [گل]

معلم تنها

سلام معلم مهربون خوبی؟ خسته نباشی که مطمئنم نیستی . [پلک] ممنونم ازتون که همیشه حضورتون مایه دلگرمیست[لبخند]

معلم تنها

شست باران بهاران هر چه هر جا بود یک شب پاک اهورایی بود و پیدا بود بر بلندی همگنان خاموش گرد هم بودند لیک پنداری هر کسی با خویش تنها بود ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود جمله آفاق جهان پیدا اختران روشنتر از هر شب تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا اینک این پرسنده می پرسد پرسنده : من شنیدستم تا جهان باقی ست مرزی هست بین دانستن و ندانستن تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟ آنسوی این مرز ناپیدا چیست ؟ وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟ مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست بودا : از همین دانستن و دیدن یا ندانستن سخن می رفت زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی شهر بند رازها آنجاست اهرمن آنجا ، اهورا نیز بودا : پهندشت نیروانا نیز پرسنده : پس خدا آنجاست ؟ هان ؟ شاید خدا آنجاست بین دانستن و ندانستن تا جهان باقی ست مرزی هست همچنان بوده ست تا جهان بوده ست .. [گل]

معلم تنها

ستم چند ای جان غم همصحبتی بی خردان ای نکو روی بیا و برهانم ز بدان به پریزاده خود کاش دگر بار رسم دست وی گیرم و بگریزم از این دیو و ددان هرچه غم هست به دنیا بدلم ریخته اند هرچه رنج است بجان منش آمیخته اند ای امید دل من زود بیا ور نه شبی بینی از هستی من گرد برانگیخته اند این چه افسانه پوچی است که پایانش نیست این چه دردی است که درماندم و درمانش نیست این ستم را ز چه رو نام نهادند حیات غم نان از چه خورد آنکه غم جانش نیست تا بکی شکوه از این شیوه بیجا دارم چند شرمندگی از این دل رسوا دارم یا خدایا برسان باده و معشوق عماد یا تو من شو که منت هر دو مهیا دارم [گل]

امیری

سلام منتظر پست جدیدت هستیم.[گل]

سلام

ممنون از سرزدنتون[گل]

مجید

واقعادستت دردنکنه خدامی دونه چقدرتوسایت هادنبال این شعرگشتم.

شایسته

سلام من هم معلم بچه های کار هستم