یک سال پیش بود...

بچه ها یه وقت از یک دکتر روانشناس  گرفتن، (حالا دیگه میشناسیمش: دکتر فاطمه قاسمزاده) رفتیم مطبشون، راجع به گروهمون توضیح دادیم و کمک خواستیم...

به ٢۴ساعت نکشید که ما رو به یه مرکز حمایت از کودکان کار معرفی کردنفرشته

دقیقا اسفند 87

اولین بار که رفتم مرکز سرچشمه به عنوان رابط کانون بهار یکی از اعضا رو برده بودم که میخواست مربی بچه های زیر 7 سال باشه (یادش بخیر گم شده بودیم!!نیشخند)

دومین باری که رفتم برای جشن نوروز کودکان کار بود...

http://loverteacher.persianblog.ir/1387/12

اونجا چی داشت؟ نمیدونم! یا نمیتونم بگم؟ اما توی بدترین شرایط هم که فکر میکردم درسام خیلی سنگین شدن و ممکنه وقت کم بیارم  یا شاید این بار آخری باشه که میرم ... باز وقتی رفتم... من بودم و مدرسه کودکان کار که نمیشد ازش دل کند!

#######

امشب خیلی اتفاقی وبلاگ یاسر رو پیدا کردم. آقا یاسر خودش کودکی رو با کار گذرونده و الان هم توی همون مرکز حمایتی کودکان کار یکی از فعالترین کسانیه که به مسئولین مرکز کمک میکنه.یاسر الان هفده ساله است و داره درسش رو ادامه میده...

دست نوشته هاش خوندن داره  -برعکس خیلی از داستانهایی که درباره کودکان کار میخونیم و نویسنده هاش توی بهترین حالت ممکن تونستن فقط خودشونو دقایقی جای کودک کار بذارن...-

 اینها نشون دهنده فکرها و آرزوهای حقیقی یک کودک کاره...

http://khakneveshteh.persianblog.ir/