خانم معلم مرا بِکِش با خودت

با دستهات، زلفهات، تا خودت

مردی بِکِش دستهاش آنقدر بزرگ . . .

اندازه ی کتاب، روشنایی، دریا، خودت

نه کودکی بکش که شبی با عروسکش

جوک می نوشت برای درختها، خودش، خودت

 

شاید کسی شبیه تو بود عاشقش شدم . . .

مثل تو هست فقط به خود خدا خودت