در اتاقی دلگیر و هوایی مغموم .....

راه تا پنجره صد فرسنگ است

گویی رنگین کمان دل غمگین پسر بی رنگ است

پسرک چشم به در دوخته بود

و سکوتی همه سنگین و سیاه

بر زبان و لبش اندوخته بود

رعدی از آه غم آلود پسر هر چه بود از گل و شادی و امید

سخت چون اخگر صد پاره برافروخته بود

آه از کجا گویم پسرک پاک دلش سوخته بود

اما همه در آب گل آلود غرور خود را میدیدند .....

و فلک هم انگار حول خود می چرخید

خانه ی آسایش حکم زندان را داشت             

در اتاقی تاریک که تمام در و دیوار و فضا حکم طوفان را داشت

هیچکس پای بدان جا ننهاد     

خالی از مردم آسوده نهاد

پسرک چشم به در دوخته بود

و سکوتی همه سنگین و سیاه بر زبان و لبش اندوخته بود...

.

همچنان منتظر مردم اهریمن خوست

اما

خوش سروده است نگارم که زبانش همه حق است و نکوست

((ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست))     

        

 

رحیمی  نژاد