بیان یک کودک نابینا نسبت به مادرش :

«می گویند که آفتاب بی اندازه زیبا و منظره گل هایی که در کنار رودخانه بر روی آب ریخته اند بسیار دلاویز و پرواز باشکوه پرندگان از چیزهای تماشایی است.

می گویند که شب ها روشنایی دلکشی چهره آسمان را می آراید، بر روی دریایی که امواجش چون آه جانکاه حزن آور است کشتی ها با بادبان های سپید حرکت می کنند.

می گویند که رنگ گلها از عطر آنها هم بهتر و خوش آیند تر است.

دره ها، کوه ها، چمن ها، و بیشه ها به ویژه سحرگاهان به قدری لطیف و دلکش است که انسان در برابر اینهمه عظمت و احتشام باید زانو زده و سر حیرت فرود آورد.

اما من نه آن دریا را که ولوله اش به گوشم می رسد می توانم دید، و نه آن گلهای رنگارنگ را، نه آسمان ها و نه آفتاب را، نه درختان نه آن میوه های قشنگ، نه پرندگان، و نه روشنایی صبح را. و از ندیدن آنها هم متاسف نیستم. خیر خدا یا خیر از لطائف این جهان گذران هیچ کدامش را آرزو نمی کنم مگر ... هیهات ... یک بار روی مادرم را می دیدم.»

روز مادر مبارک.