وصف گنـــــــبد طلاتو، از قنــــــاری ها شنیدم

اومدم با بال خسته، تا به گنبــــــدت رسیدم...



بین اون کبوتــــــــــــرای تازه بال و  پرکــــــشیده

من همون کلاغ سیاهم، که به پا بوست رسیده



با تموم روســــیاهی، کنج گنبـــــدت نشستم

خدا میدونه هزار بار، گریه کردم و شکـــــستم



کفترای رو سفـیدت، تا نگاشــــــون به من افتاد

بالاشون به هم کوبیـدن، همگی با هم زدن داد:



که کلاغ سیاهه اینجا جای ماس که رو سفیدیم

تا حالا به این سیاهـــــــی این ورا کسی ندیدیم



برو گنبد و رهـــا کن خیلی زشت و روسـیاهی

یعنی با این همــــــــــه زشتی زائر امام رضایی



ناگـــــــــهان جرقه ای زد یه نگاه آشـــــــــــنایی

کفترا همــــــه پریدند از رو گــــــــــــــنبد طلایی



صدا گفت کلاغ سیاهـــــــــه نکنه دلت بگیـــــره

کسی اینجا دست خالـــــی از ضـریح من  نمیره



خیلی از تو رو ســـــــیاه تر اومدن به این حوالی

اما یکیشون نرفتن با غم و شکــســــــــته بالی



با یه مشتی آب و دونه بیا خســـتگیت و در کن

کنج گنبدم همین جا باش و امشب و سحر کن


شاعر : شریعت رسولی