فردی باهوشی سنگ باارزشی را در یک رودخانه پیدا کرد.

روز بعد مسافری را دید که بسیار گرسنه بود ، فرد باهوش کیسه اش را گشود تا او را در غذای خود سهیم کند

مسافر گرسنه سنگ باارزش را دید و از او خواست تا آن سنگ را به او بدهد، وی نیز بلادرنگ سنگ را به آن مسافر داد.

مسافر در حالیکه به خوشبختی خود می بالید آنجا را ترک کرد؛ او میدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد تا او را در طول زندگی تامین کند...

اما چندروز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش بازگرداند

او گفت: من خیلی فکر کرده ام و میدانم این سنگ چقدر باارزش است اما آن را به شما بازمیگردانم تا شاید چیز بهتری به من هدیه دهی...

به من آن چیزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که این سنگ باارزش را به من هدیه دهی.

 

الف: برگرفته از: گاهنامه مدرسه برتر-ویژه نامه هفته معلم، اردیبهشت ٨٩-آموزش و پرورش منطقه ١١ تهران

ب: عذر  تاخیر! به علت ترافیک سنگین میان ترمها و پروژه ها!