بابا می گوید: مگر تو هزارپا هستی که هر روز یک جفت کفش پاره میکنی؟ چقدر توپ بازی میکنی!
به بابا می گویم: اگر من هزارپا بودم، باید برایم هزارتا کفش میخریدی! آن وقت چه میکردی؟
بابا میخندد
دلم برای او می سوزد
بابا نمی تواند برای من یک جفت کفش بخرد
کاش من ماهی بودم
"بنویسیم" چهارم ابتدایی - درس ششم
کلاستون شیفت بعد از ظهره و بچه ها ساعت اول رو بین خواب و بیداری اند؟ 
شاگرداتون کوچولو اند و باید هر از چندی یه تنوعی توی کلاس ایجاد کنین؟
مبحث قبلی تموم شده و میخواین قبل از شروع مبحث جدید، بدون اینکه وقت زیادی از کلاس گرفته بشه بچه ها سرحال باشن؟
این بازی کلاسی رو امتحان کنین
یه نفر به عنوان اداره هواشناسی انتخاب میشه! 
بچه ها از جاشون بلند میشن و همونجا پشت نیمکتهاشون می ایستند
حالا اداره هواشناسی دائما جهت وزش باد رو اعلام میکنه،
بچه ها صورت و دستهاشونو به اون جهتی که طبق اعلام اداره هواشتاسی باد می وزه برمی گردونن و انگشتاشونو هم تکون میدن.
اگه اداره هواشناسی گردباد رو اعلام کنه بچه ها باید چندبار دور خودشون بچرخن...
میتونین با سلیقه بچه ها علائمی رو واسه بارش باران، برف، تگرگ و ... هم درنظر بگیرین و بازی رو متنوع تر کنین
دست بچه ها رو برای تولید صدای باد گردباد بارش برف و باران و تگرگ و ... باز بگذارید.
به همین سرعت، حالا بچه ها سرحالند و آماده فعالیت درسی!
پ.ن: کاربرد این شیوه در آموزش جهتهای جغرافیایی -شمال؛جنوب، شرق و غرب- هم گزارش شده!
بیست و یکم مارس از سوی سازمان جهانی بهداشت به نام روز جهانی سندروم داون اعلام شده است
سندرم داون نوعی بیماری ژنتیکی است که منجر به آهسته گامی ذهنی و توان یابی جسمی مادرزادی میشود
هدف از ایجاد روز جهانی سندروم داون، افزایش آگاهی مردم جهان در باره این بیماری و یافتن پشتیبانی بینالمللی در دستیابی به شان انسانی، حقوق برابر و زندگی بهتر برای این بیماران در جهان است
************
این متن رو از وبلاگ بابای بنیامین برداشتم، اسمش سلام زندگی ه، -اینم لینکشه- من از مشتریای ثابت سلام زندگی ام:
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام ,
ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم ! می گی نه! نگاه کن , همه ما تو هر نقطه از دنیا شبیه هم هستیم و به همه مون هم میگن مونگول نمیدونم چرا از شنیدن این کلمه خنده ام می گیره...
چند وقت پیش یکی 2 تا 3 تا ....از دوستهای من مردن اونا هم مثل من عقب افتاده بودن- یعنی از قافله قاتلین عقب موندن
....
من که از پژمردن یک شاخه گل ٬
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ٬
از فغان یک قناری در قفس ٬
از غم یک مرد در زنجیر ٬
حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
...
ولش کن اونهارو کشتند سالهاست که میمیرند و خواهند مرد
مامان رضا اونو گذاشت توی بالکن و از سرما یخ زد. خودش به من گفت , گفت: خدا به من گفت : تو یک امتحانی و مامانت قبل از تو رد شد. و مرد.
...
من گیج شدم کی مرده کی زنده مونگولا مردن یا قاتلاشون
راستی مونگول یک فحشه ؟ یا قاتل فحشه ؟ کدومش بد تره ؟ مونگول عقب افتاده سندرم داون یا آدم کش , دزد , مال مردم خور , قاچاقچی , نزول خور , رشوه بگیر, ولش کن چیزی که معموله اینه که اگه به یکی بگی مونگول سرت رو میکنه ولی اگه به کسی رشوه بدی یا کسی مال کسی رو بخوه میگن یارو زرنگه ! من که گیج شدم خوبه که مونگولم و به قول شما این چیزها حالیم نیست وگرنه دیوونه میشدم!
************
این هم لینک خاطره ی تولد یه فرشته است از وبلاگ بچه های آسمانی، خوندنیه
************
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان مسابقه دو پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود
ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد، یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی جسمی و روانی) بود، خم شد و هم نوع گریان خود را بوسید و گفت : این دردت رو آروم میکنه.
سپس هر 9 نفر دست به دست هم دادند و همگی با هم خود را به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم همانگونه که هستند
پ.ن: آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید،آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید
از خیلی وقت پیش به فکرش بودم 
با چندتا تماس شروع شد تا جایی رو پیدا کنیم که کمکمون کنن، انجمن خانواده ناشنوایان ایران ok داد. قرار شد یه سر برم محل انجمن. رفتم :) اینقدر افراد انجمن خوش برخورد و صمیمی بودن و حس خوبی به آدم میدادن که قابل نوشتن نیست...
یه کم راجع به کارمون توضیح دادم و پرسیدم برنامه ای برای روز ناشنوایان هست که ما بتونیم شرکت کنیم و یه کمم راجب برگزاری کلاس آموزش زبان اشاره برای افراد شنوا و ...
قرار شد شنبه اش برم "جشن بزرگ روز جهانی ناشنوایان" سالن همایشهای برج میلاد.
و پنج شنبه اش رو هم قرار شد که بازدید بذاریم بریم توی برنامه انجمن در مزار جبار باغچه بان شرکت کنیم.
مدیریت فرهنگی دانشگاه لطف کردن و با اینکه برنامه بودجه مون تصویب نشده بود با بازدید موافقت کردن و تبلیغات و ثبت نام و خرید گل و ...
یه روز فوق العاده که به همه بچه ها حسابی خوش گذشت و کلی دوست ناشنوا و نیمه شنوا پیدا کردیم و موقع خداحافظی هم بچه ها کلی شماره از هم گرفتن که اسمس ی ارتباطمون بمونه و همدیگه رو گم نکنیم و ...
فوق العاده بود.
یکی از دانشجویان دکتر حسابی آمد و به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمیخواهم موشک هوا کنم میخواهم توی روستایمان معلم بشوم.
آقای دکتر گفتند: ((ببین، تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول،ولی تو نمیتوانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو، توی آن روستا نخواهد موشک هوا کند))
به نقل از: نشریه مدرسه برتر - آموزش و پرورش منطقه ١١ تهران
پ.ن ١ :یادمه پست قبلی ادامه داره میذارمش...
دوباره روزهای دوست داشتنی ماه رمضون شروع شدن
برای هم دعا کنیم... برای او دعا کنیم...
سلام
سلام!
میگم تا حالا با بچه هایی مواجه شدین که با یه آشنای بزرگتر-مثلا معلمشون یا یه فامیل- چشم تو چشم میشن ولی سلام نمیکنن؟!
فکر میکنم بچه ها حق دارند کسی رو دوست نداشته باشند! شاید وقتی کسی رو دوست ندارن بهش سلام نکنن، یه راه خیلی داغون واسه این مساله
– که امیدوارم وقتی بچه بودین معلماتون ازش استفاده نکرده باشن
- اینه که بچه رو دعوا کنی! بهش بگی بی ادبه!!!! و تحکم کنی که باید وقتی آشنا میبینه سلام کنه! 
یا اگه معلم دبیرستانید غر بزنید و بگید بچه های این دوره زمونه چقد بی ادب شدن!! و شاگرد هم شاگردهای قدیم!!! 
شک نداریم که این راهش نیست
اگه علت سلام نکردن کودک این باشه که آشنای مورد نظر رو دوست نداره... بهتره بجای زور گفتن به بچه یه فکری به حال رفع این علت بکنیم...
اما حالت دومی هم هست و اونم این که کودک، اون آشنا –مثلا معلمش- رو دوست داره، اما ارزشی به اسم "سلام" براش جا نیفتاده ، این رو میشه از سایر شیوه هایی که کودک برای ابراز محبت استفاده میکنه فهمید، مثلا اینکه دوست داره دستتون یا مانتوی شما رو بگیره...(البته آقایون که مانتو ندارن!
)
هرچند این مدل ابراز محبت کودک رو میپذیریم
اما این پذیرفتن باعث نمیشه که این ارزش اخلاقی-مذهبی رو برای خردسالمون جا نندازیم.
میخوایم بچه با لغت زیبای سلام دوست بشه 
یه بازی ترتیب میدیم: حباب بازی
بچه ها دو به دو دست همدیگه رو میگیرن و فکر میکنن حباب درست کردن
حالا حبابها -همونجوری دوتایی- راه میرن، طبیعیه که حبابا میخورن به هم و میترکن! ترکیدنشون اینطوریه که دو نفر هر گروه، از هم جدا میشن و هرکدوم با بچه های حبابی که باهم تصادف کردن یه حباب جدید رو تشکیل میدن ، موقع تشکیل حباب جدید هم افرادش به هم سلام میکنن. بازی رو مهیج کنید با : تند کردن حرکت بچه ها
شرایط رو بسنجین و اگه ممکنه خودتونم به این حبابای شیطون بپیوندین
عروسک سلام:
یه عروسک دستی به کلاس ببرید، عروسکی که بتونین دستتون کنین و حرکتش بدین، به بچه ها بگین این عروسک اسمش سلامه، اما اون ناراحته
چون بعضی از بچه ها اسمش رو به زبون نمیارن، این عروسک فکر میکنه بچه ها دوستش ندارن
بعد از بچه ها بخواین با عروسک حرف بزنن و بهش بگن که چه اسم قشنگی داره
حالا فرصت خوبیه که یه مسائلی رو برای بچه ها جا بندازین، بذارید ذهن بچه روشن بشه که اصلا برای چی باید سلام کنه؟
در حین این گفتگو ، از زبون عروسک سلام یا با پرسیدن نظر بچه ها و ... براشون توضیح بدین که:
ما به شکلای مختلفی دوستیمونو به همدیگه نشون میدیم و یکی از این راه ها سلام کردنه، یعنی من با تو دوست هستم، از دیدنت خوشحالم یعنی برات آرزوی سلامتی میکنم... با سلام تمام این حرفای خوب رو داریم به هم میزنیم!
میتونیم یه عروسک "خوش اخلاق" داشته باشیم که بهمون بگه هروقت یه آشنا رو دیدیم بهش سلام میکنیم
حالا مثلا، شاید یه همکلاسی جدید به کلاس اومده باشه،کسی که هنوز نمیشناسیمش و آشنا نیست، اشکالی نداره من بهش سلام میکنم و اینجوری باهاش آشنا میشم، شاید اون دوست خوبی برای من باشه 
میتونید عروسک رو دست بچه ها بدید که اونا از قول عروسکِ سلام، همه ی معنی های خوب سلام رو توضیح بدن و بگن چه وقتایی سلام میکنیم
مخصوصا میتونین عروسک رو دست کودکانی که از این نظر مشکل دارند بدین و بخواین که باهاش صحبت کنن 
خب حالا میخوایم با هم یه نمایش بازی کنیم و کلی مطلب جدید یاد بگیریم......( بقیه اش رو توی پستای بعدی میذارم J )
زیر نویس:
از دوستانی که نبودنم را حس کردند، ممنون
فردی باهوشی سنگ باارزشی را در یک رودخانه پیدا کرد.
روز بعد مسافری را دید که بسیار گرسنه بود ، فرد باهوش کیسه اش را گشود تا او را در غذای خود سهیم کند
مسافر گرسنه سنگ باارزش را دید و از او خواست تا آن سنگ را به او بدهد، وی نیز بلادرنگ سنگ را به آن مسافر داد.
مسافر در حالیکه به خوشبختی خود می بالید آنجا را ترک کرد؛ او میدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد تا او را در طول زندگی تامین کند...
اما چندروز بعد برگشت تا سنگ را به صاحبش بازگرداند
او گفت: من خیلی فکر کرده ام و میدانم این سنگ چقدر باارزش است اما آن را به شما بازمیگردانم تا شاید چیز بهتری به من هدیه دهی...
به من آن چیزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که این سنگ باارزش را به من هدیه دهی.
الف: برگرفته از: گاهنامه مدرسه برتر-ویژه نامه هفته معلم، اردیبهشت ٨٩-آموزش و پرورش منطقه ١١ تهران
ب: عذر تاخیر! به علت ترافیک سنگین میان ترمها و پروژه ها!
آخرین ستاره من
به فاطمه صالح مادری که تمام اعضای پسر مهندسش را که در حادثه ی پروژه ساختمانی مرگ مغزی شد اهدا نمود
پسرم ! آخرین ستاره من !
می روی از شبم به آسانی ...
به نفس های من چه خواهد داد
زندگی بی تو جز پریشانی ؟
پسرم فکر آسمان هایی
گر چه چشمت به سوی من خیره ست
توی این بخش مرگ مغزی ها !
روز هایم عجیب دلگیر است
قلبت آهسته می زند اما –
نا امیدند از تو دکتر ها
آه ... نفرین به تیر آهن ها !
آه ... لعنت به سنگ و آجر ها !
پسرم مادران بسیاری
از نگاهت اجازه می خواهند
از منی که شکسته ام با درد !
هی خبر های تازه می خواهند
گر چه افتادم از حساب و کتاب ...
عشق مفهومی از ریاضی نیست
به پرنده که آسمان بدهند
به قفس یک دقیقه راضی نیست
حتم دارم تو مثل من هستی –
فکر چشمان خیس مادر ها
دوست داری به آسمان برسی
مثل پروانه ها , کبوتر ها ...
تو خودت را به عشق می بخشی
می رسد صبح روشن پیوند
گر چه دور از تو اشک می ریزم
چه می آید به دیگران لبخند !
پسرم با دعای مادر ها
حتم دارم خود خدا با توست
دسته دسته ستاره مدیونت !
چشم من پنج شنبه ها با توست !
چهارده فروردین ١٣٨٩
شعر: آخرین ستاره من - نوشته : علی سلیمانی ارسالی برای جشنواره نفس
پ.ن ١ :مراسمی تحت عنوان جشن نفس جشن زندگی به ابتکار *واحد پیوند دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی* همه ساله همزمان با تولد حضرت فاطمه زهرا برگزار می گردد. خانواده های اهدا کننده عضو و گیرندگان اعضای پیوندی به این جشن دعوت شده و بدون شناسایی همدیگر لحظات دیدنی ای را می آفرینند.
پ.ن ٢ :
این لینکها رو ببینید، چیزی از دست نمیدیم!
اما ممکنه چیزیهایی هم بهمون اضافه بشن...
http://www.ehda.ir/RegisterMember/loginmember.aspx
الف: اندر جواب دوستان عزیزی که پس از پست قبلی بسی نوازیدندمان! که چرا دیر آپیدی؟!
مقادیری مشغول پروژه ذخیره و بازیابی اطلاعات بودیم ، مقادیری مشغول اردوهای دوگانه!! کانون.
روزی روزگاری!! قرار بر آن شد که با شروع ترم زوج و قبل از عید کانون عزیزمان اردو ببرد، دو بار!
اولیش شد: مرکز توانبخشی و درمان بیماران مزمن اعصاب و روان.
که تمام هفته قبل از اردو درگیرش بودیم؛
اول به علت اینکه درخواست مجوز اردو رو دیر دادیم به امور فرهنگی دانشگاه و کلی بساط طی شد تا مجوزو بدن،
دوم واسه اینکه گفتن یا فقط دخترا برن یا فقط پسرا( یه دفعه چی شد که گفتن جدا ببرید؟) که باعث شد تا قبل از گرفتن تصمیم نهایی –که ما دخترا رو ببریم- شبی تا صبح خواب کمیته انضباطی و تعلیق ببینم!
و سوم هم کارای تبلیغات و ثبت نام اردوی محترمه!!
ناگفته نمونه که به دورترین نقطه ذهنم هم نمیرسید که این بازدید اینقدر به همه مون خوش بگذره، هم به ما و هم ساکنان مرکز امید فردا. خدا رو بابت توفیق این بازدید شاکرم؛ که دیدار با اعضای امید فردا این روز رو به یکی از بهترین روزهای عمرم تبدیل کرد.
و اما اردوی دوم: خانه سالمندان کهریزک
که جز گل و کیک یزدی! خرید هیچ کادویی میسر نشد زیرا به دلیل تغییر مدیر امور فرهنگی دانشگاه بودجه مان رفته بود روی هوا و روز بازدید دقیقا منفی سی هزار تومن موجودی داشتیم!
سرزدن به پدربزرگا و مادربزرگایی که توی آسایشگاهن هم مثل همیشه دل نشین بود، خیلی دل نشین...
و تازه چون اردوی کهریزک هم دخترانه شد این بار قرار شد هفته بعدش پسرونه برن که به دلیل غیبت مسئول اردو، این مهم به بعد از سیزده به در موکول شد 
ب:پایان سال 88 در کانون کودکان کوشا

امسالم در آخرین دوشنبه سال،کانون حمایتی فرهنگی کودکان کار جشن نوروز برگزار کرد و تعطیلات مدرسه شیفت صبح و برنامه های شیفت ظهرش شروع شدن

ج: "راهیان عشق" که من غایب بودم 
هر سال وقت عید
جنگ را میگذاشتی به حال خود
سراغمان می آمدی
دستی به تنگ بلور و
دستی به کتاب مقدس
و در آینه چشمهایت هم
یک سبد سیب سرخ
********************
حالا
نوروز به نوروز میگذرد
و تاریخ جنگ هم
سال به سال ورق میخورد
فسیل میشود
اما
تو دیگر نمی آیی
مگر بوی سبزه و عید
به مشامت نمیرسد
زیر خاکهای سرد؟!
(شعر از کتاب "پا برهنه تا ماه" از رضا کاظمی)
و حرف آخر...
بعد عید هم که تا از راه برسیم میانترم های محترم شروع میشن و اساتید به خاطر میارن که باید حل تمرینم داشته باشیم! و ... این سه ماه هم بگذره یه کم راحت شیم !!
راستی:
بر سر سفره احساس اگر جایی بود
سخن ساده ی تبریک مرا جا بدهید
*سال نو مبارک*
یک سال پیش بود...
بچه ها یه وقت از یک دکتر روانشناس گرفتن، (حالا دیگه میشناسیمش: دکتر فاطمه قاسمزاده) رفتیم مطبشون، راجع به گروهمون توضیح دادیم و کمک خواستیم...
به ٢۴ساعت نکشید که ما رو به یه مرکز حمایت از کودکان کار معرفی کردن
دقیقا اسفند 87
اولین بار که رفتم مرکز سرچشمه به عنوان رابط کانون بهار یکی از اعضا رو برده بودم که میخواست مربی بچه های زیر 7 سال باشه (یادش بخیر گم شده بودیم!!
)
دومین باری که رفتم برای جشن نوروز کودکان کار بود...
http://loverteacher.persianblog.ir/1387/12
اونجا چی داشت؟ نمیدونم! یا نمیتونم بگم؟ اما توی بدترین شرایط هم که فکر میکردم درسام خیلی سنگین شدن و ممکنه وقت کم بیارم یا شاید این بار آخری باشه که میرم ... باز وقتی رفتم... من بودم و مدرسه کودکان کار که نمیشد ازش دل کند!
#######
امشب خیلی اتفاقی وبلاگ یاسر رو پیدا کردم. آقا یاسر خودش کودکی رو با کار گذرونده و الان هم توی همون مرکز حمایتی کودکان کار یکی از فعالترین کسانیه که به مسئولین مرکز کمک میکنه.یاسر الان هفده ساله است و داره درسش رو ادامه میده...
دست نوشته هاش خوندن داره -برعکس خیلی از داستانهایی که درباره کودکان کار میخونیم و نویسنده هاش توی بهترین حالت ممکن تونستن فقط خودشونو دقایقی جای کودک کار بذارن...-
اینها نشون دهنده فکرها و آرزوهای حقیقی یک کودک کاره...
http://khakneveshteh.persianblog.ir/
مولا شنیدم لاله ها را دوست داری
آیینه های آشنا را دوست داری
با یاد قرآنی که بر نی خوانده میشد
صوت و مناجات دعا را دوست داری
مولا شنیدم نی حکایت کرد از تو
میگفت: دلهای رها را دوست داری
میگفت: هرچند از جدایی میگریزی
اما تو سرهای جدا را دوست داری
از اهل بیتت از دلت پیداست بسیار
آتش گرفتن در خدا را دوست داری
مولا اگرچه این لیاقت را نداریم
اما بگو آیا تو ما را دوست داری؟
شعر از:زهرا بیدکی
الف:
چهارشنبه، یه عده از بچه های دانشکده دور همی داشتن میگفتن: کسی به امام حسین توهین نکرده اینا بیخود شلوغش میکنن چیزی نشده ...
حدودای ساعت پنج بود، یعنی همون موقعی که تو دانشگاه شریف خیمه امام حسین داشت توی آتیش میسوخت...
چی میشه گفت؟
ب:
گزیده ای از سخنان امام راحل-سخنرانی 2 خرداد 1358 (صحیفه امام جلد هفتم صفحه ۴۵٧)
دشمن ما فقط محمد رضا خان نبود. هر کس مسیرش مسیر اسلام نباشد دشمن ماست، با هر اسم که میخواهد باشد.
هر کس جمهوری بدون اسلام بخواهد دشمن ماست برای اینکه دشمن اسلام است.
هر کس پهلوی جمهوری اسلامی "دموکراتیک " بگذارد، این دشمن ماست. هر کس جمهور دموکراتیک بگوید این دشمن ماست، برای این که اسلام را نمیخواهد ما اسلام میخواهیم. ما این همه فداکاری کردیم... برای این بود که اسلام را میخواستند.
ج:
یک عمر تو زخمهایمان را بستی...
هر روز کشیدی به سر ما دستی...
جمعه که غروب میشود مولا جان
ما تازه به یادمان میاید هستی...
دلهایمان تکیه ایست قدیمی، عطر عشق میدهد، و آب و جاروب میشود با اشک و مژگان...
*************************************
ای خدای مسلم !
وقتی معشوق هست، هیچ عاشقی تنها نیست...
حتی اگر همه عالم کوفه شود،
همه درها بسته گردد
و همه دستها خدعه . . .
*************************************
یاران شتاب کنید
قافله در راه است !
گویند گناهکاران را نمی پذیرند؟
آری . . .
گناهکاران را در این قافله راهی نیست
اما پشیمانان را می پذیرند . . .
شهید آوینی
*************************************
" کل یوم عاشورا "
امام هنوز زهیر میخواهد
برای حبیب نامه می نویسد
و حر را می پذیرد . . .
" العجل "
*************************************
اگر باران چشمانت فرو ریخت
کویر قلب ما را هم دعا کن . . .
دوستای خوبم ببخشید که این چند وقت فرصت نمیکنم بهتون سر بزنم
ممنون که بهم سر میزنید
یه کم که میانترم هام سبک بشه از خجالتتون درمیام
"بختش بلند هرکه گرفتار حیدر است"
سرخوش آن عیدی که آن بانی نور
از کنار کعبه بنمـــاید ظهـــــور
قلبهــــا را مهر همـعهدی زنـد
از حرم بانــگ اناالمهدی زند...
*عید غدیر مبارک*
در اتاقی دلگیر و هوایی مغموم .....
راه تا پنجره صد فرسنگ است
گویی رنگین کمان دل غمگین پسر بی رنگ است
پسرک چشم به در دوخته بود
و سکوتی همه سنگین و سیاه
بر زبان و لبش اندوخته بود
رعدی از آه غم آلود پسر هر چه بود از گل و شادی و امید
سخت چون اخگر صد پاره برافروخته بود
آه از کجا گویم پسرک پاک دلش سوخته بود
اما همه در آب گل آلود غرور خود را میدیدند .....
و فلک هم انگار حول خود می چرخید
خانه ی آسایش حکم زندان را داشت
در اتاقی تاریک که تمام در و دیوار و فضا حکم طوفان را داشت
هیچکس پای بدان جا ننهاد
خالی از مردم آسوده نهاد
پسرک چشم به در دوخته بود
و سکوتی همه سنگین و سیاه بر زبان و لبش اندوخته بود...
.
همچنان منتظر مردم اهریمن خوست
اما
خوش سروده است نگارم که زبانش همه حق است و نکوست
((ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست))
رحیمی نژاد
بازم غروب جمعه و ...
ببار ای همه ی آبی ابر
بچه ها تخته سیاه است سه نقطه سرخط
گفتنش باز گناه است سه نقطه سرخط
بچه ها دیکته تان را بنویسید شما
که خدا پشت و پناه است سه نقطه سرخط
***
بنویسید دراز است شب و پنجره کور
دخترک عاشق ماه است سه نقطه سرخط
***
بنویسید پدر در پی افسانهی نان
پسرک چشم به راه است سه نقطه سرخط
***
بنویسید که امسال زمستان یخ یخ
مرد بی شال و کلاه است سه نقطه سرخط
بنویسید نخ وصله تباه است تباه
خب نوشتید؟ سه نقطه سرخط
***
بنویسید ببار ای همه ی آبی ابر
رنگ این تخته سیاه است سه نقطه سرخط
شعر از آرش نصرت اللهی
بعد از کلی وقت که نبودم با یه پست دراز!!! اومدم!
الف: اون موقعا که ما کوچولو بودیم! یه مشق خسته کننده این بود: سه صفحه نوشتن از روی یک حرفL
فکر میکنم فایده این راه بیشتر این بود که دستمون در ترسیم شکل اون حرف یا عدد مهارت پیدا کنه (با تکرار)
یکی از راههایی من که استفاده میکنم (برای این که شکل حروف یا اعدادی که بچه ها تازه یاد گرفتن بهتر توی ذهنشون بمونه) اینه که به بچه ها بگم با شکل اون عدد یا حرف نقاشی بکشن یعنی نقاشیهایی رو بکشن که یه بخشی شون شکل اون عدد باشه، (این کار به خلاقیت بچه هم کمک میکنه)
مثلا این یه نقاشی با عدد شصته

(یا این که یه نقاشی رو بهشون بدیم و بخوایم توش دنبال شکل اون عدد یا حرف بگردن)
ب: من برای این که بچه ها با عدد دوست بشن این کارو هم انجام میدم: یه تکه یونولیت برمیدارم شکل عدد رو روش میکشم بعد با کاتر(تیغ) جداش میکنم (بهتره شکل خیلی بزرگ نشه یعنی یه اندازه ای باشه که بچه بتونه راحت توی دستش بگیره) بعد میدم بچه ها با گواش روش رو رنگ آمیزی کنن
بچه ها عدد هاشون رو رنگ میکنن (راستی لزومی نداره بچه ها گواش داشته باشن ما خودمون تو مرکز کلا 4-5 بسته گواش داریم! بچه ها 4-5 گروه میشن هر گروه دور یه میز و گواش رو میذاریم وسط میز همه استفاده میکنن)
بعد از رنگ آمیزی هم با احتیاط روی طاقچه های کلاس میچینن که رنگا خشک بشه و زنگ آخر موقتا با خودشون میبرنش و شواهد نشون میده که دوستشون دارن و مواظبن که خراب نشن!
این کار رو برای اعداد 0 تا 9 انجام میدیم و به عددای بعدی که رسیدیم به بچه ها رقم های لازم رو میگم که با خودشون بیارن، وقتی به عددهایی میرسیم که یه رقم توشون تکرار میشه مثل 11 22 ... اون رقم رو دوباره میسازیم با این تفاوت که این دفعه بچه ها رقم رو بلدن و خودشون روی یونولیت میکشن و بچه ها بازم کلی ذوق دارن چون ایندفه رقم رو خودشون کشیدن...
زیر نویس1:موقع رنگ آمیزی به بچه ها بگیم فقط "روی" شکل رو رنگ بزنن(یعنی بذارن اون سطحی که پشت عدد محسوب میشه سفید بمونه) تا جلسه بعد بچه ای رو نبینیم که دندونه های عدد سه رو سمت چپش میذاره! (وقتی هردو طرفش رنگی باشه ممکنه عدد را از پشت بذارن مثلا یه جوری که دندونه 3 سمت چپش بمونه!)
از این رقمها میشه برای جمع و تفریق هم استفاده کرد، مثلا یه مسابقه این شکلی میشه:
دو تا سبد بزرگ میذاریم و توی هر کدوم از هر رقمی چندتا میریزیم دو نفر مسابقه دهنده روشون به طرف بچه هاست -پشت به تخته- بعد من چندتا جمع رو روی تخته مینویسم و میگم:شروع!
بعد بچه ها برمیگردن و جمع ها رو میبینن اون وقت باید زودی جواب جمع ها رو از توی سبدهاشون پیدا کنن و به ترتیب روی میز بچینن...
هرچند فکر میکنم زمانیکه گروههای در حال بازی، دارن دنبال جواب میگردن، کلاس که ساکت باشه سریعتر به جواب میرسن ولی بچه هام دوست دارن این شکلی باشه: گروهایی که در حال بازی هستن دوست دارن تشویق بشن و بقیه گروهها -که توی نوبت هستن!- دوست دارن تشویق کنن! لذا هیجان، طبیعی و سکوت، تعریف نشده است!


زیر نویس 2: یکی از بچه ها که متولد 2/2/80 بود و علاقه خاصی به 2 داشت! میگفت شبها 2اش رو کنار خودش میخوابونه

زیر نویس3: همه موارد بالا رو میشه برا آموزش شکل حروف هم استفاده کرد
و یه بازی این شکلی: به جای اعداد حروف رو توی سبد میریزیم، بعد من یه کلمه رو میگم و بچه ها باید حروف مربوط به اون کلمه رو از توی سبد پیدا کنن و باهاشون کلمه رو بنویسن...طبق معمول هیجان و دست و هوراهای بچه ها سروصدا تولید میکنه...
البته توی پست یادداشت نامرئی هم گفته بودم که اگه سروصدای بچه ها تا کلاسای دیگه میرسه و باعث میشه همکارا بعدا کلاس نوازشتون کنن!... بهتره اگه زنگ کلاسه، بند و بساطتون رو بردارین ببرین توی حیاط ! یا اینکه اصلا بازیها رو بذارین برا زنگ تفریح!
زیر نویس آخر! : این شکل سازی رو میشه با مقوا هم انجام داد ولی بچه های من جسم حجم دار براشون خیلی جالبتر از دو بعدیه. (شاید به این دلیل که کاغذ و مقوا بیشتر دم دستشون بوده اما ماده حجم دار مثل یونولیت نه)
چند تا از نقاشیهایی رو که بچه ها با اعداد کشیدن _مربوط به بخش الف_ گذاشتم تو ادامه مطلب پیشنهاد میکنم ببینیدشونJ فقط ببخشید کیفیتشون یه ذره قوقولیه!! چون با گوشی موبایل از روشون عکس گرفته شده!
ادامه مطلب
بچه ها سلام!
صبحتان به خیر
من همان صبور سالهای سخت
من همان غریب آ شنا
معلمم.
گرچه مدتی کنارتان نبوده ام
یادتان که بوده ام!
شعر تازه ای برایتان سروده ام
واژه های شعر من
گرچه اندکی قدیمی است
چون شما شکوفه ها، ولی
ساده و صمیمی است
شعرهای من
- مثل آینه -
جلوه گاه بی ریایی شماست.
خانه های شعر من
اگرچه کاخ نیست
کلبه های روستایی شماست
در کلاس خاطرات من
بوی حرف های روشن شما
مثل جوی شعر
جاری است.
با خیالتان هنوز
باغ ذهن من بهاری است
شعرهای من به یادتان
عکس های یادگاری است
بچه های خوب من!
گرچه موی چون شب مرا
مثل برف کوچه های صبحدم
سفید کرده اید
غم مبادتان
که با صدای خنده هایتان دل مرا
خانه امید کرده اید
با شمایم آی...
آیه های شادی و نشاط
با شما
که شعر زندگانی منید
می روید اگر ز پیش من
یادتان بماند این:
حاصل جوانی منید
جواد محقق
